تبليغاتX
" دست نوشته ها "

 

  ۱- دوستی می گفت در دوره ای که بچه های اطلاعات و عملیات لشکر حضرت ولیعصر ( عج ) در یکی از مناطق اردو زده بودند پیرزنی گهگاهی برای آنها شیر و ماست می آورد. اما بعد از مدتی از پیرزن خبری نشد. سید رضا پورموسوی و سید هیبت الله فرج الهی برای کسب اطلاع از پیرزن مسیر رفت و آمد او را می روند تا محل زندگی اش را پیدا می کنند. سید هیت الله از پیرزن می پرسد کم پیدا شدی. دیگر ماست و شیر نمی آوری؟ پیرزن در پاسخ می گوید متأسفانه الاغم مرد و دیگر نتوانستم برایتان ماست و شیر بیاورم.

۲- دوستی می گفت در جریان والفجر مقدماتی مدتی را در جنگل امقر مستقر بودیم. هوا بسیار سرد بود به همین خاطر سر سفره مجبور بودیم برنج سرد و خشک را با آب قورت بدهیم. سر نهار هر کدام از بچه ها آب می خواست سید حسین رجبی فوری از چادر بیرون می رفت و با یک لیوان آب برمی گشت. آن موقع لیوان های پلاستیکی قرمز و دسته دار بود. وقتی دیدم سید حسین مرتب از سر سفره بلند می شود و آب می آورد گفتم سید زیاد به زحمت می افتید، کتری را آب کنید تا مجبور نباشید هر بار برای یک لیوان آب به بیرون بروید. گفت نه زحمتی نیست، آفتابه دم در چادر هنوز آب دارد. همه زدند زیر خنده. اما سید مصطفی حبیب پور حسابی دلزده شده بود. خدا رحمت کند سید حسین و سید مصطفی را .

تاريخ: چهارشنبه 1391/02/27 نویسنده: مهر

در دنیای سیاست در هنگام بحرانها وقتی طرفهای درگیر دچار نوعی تنگنا می شوند با رعایت قواعد بازی، روزنه ها و شاید هم دریچه هایی برای خروج یا " برون رفت " از بحران در مقابل همدیگر قرار می دهند. هر طرفی که از این روزنه استفاده کند و خود را از منطقه بحران دور کند از امنیت بیشتری برخوردار خواهد شد. برای اینکه چانه زنی باید متناسب با قدرت بالفعل هر طرف باشد. البته کشورها ممکن است با توسل به چیزهایی که ندارند یا بطور بالقوه دارند و یا بخشی از آن را دارا هستند چانه زنی کنند که این هم دارای خطراتی است. شاید معنای Chicken_ game همین باشد که در این جدال هیچیک از طرفین حاضر به کوتاه آمدن از مواضع خود نیستند و مرتب برای هم شاخ و شانه می کشند چیزی که برخی آن را به قطار بدون ترمز تشبیه کردند و یا کاری که اوباما بعد از گفتگوهای اخیر هسته ای در استانبول کرد و بر خلاف مسیر گفتگوها فرمان اجرایی در تحریم کشورمان صادر کرد. در این گیر و دار معمولا طرفی که بنا به دلایلی میدان مانور کمتری دارد باید از این فضا استفاده کند و به توافق و نتیجه و تامین رضایت بخش منافع رضایت بدهد. دیگر نباید به این کار داشته باشد که سهم طرف از این بازی چقدر بوده است.

من معتقدم در بازی هسته ای با غرب و بطور مشخص شش کشور اگر مبنا بر بازی برد ـ برد گذاشته شده دیگر نباید برای این برد درصد تعیین کرد. این باعث فاصله گرفتن از آن روزنه می شود. غربیها هم نباید برای بردشان درصد تعیین کنند. ما لازم است به سهمی رضایت بدهیم که ما را یک قدم به جلو می برد. این منطق بازی است. اروپاییها در این بازی می خواهند روی داشته های ما قمار کنند. آنها چند سال است که در یک دایره بسته حرکت می کنند. هرچه فشارها را زیادتر می کنند تعداد سانتریفیوژها و درصد غنی سازی ما بالا می رود. به همین دلیل غربیها شاید به این نتیجه رسیده اند که ادامه این روند ممکن است سهم آنها را در این بازی کمتر کند.

گفتگوهای بغداد مرحله سختی برای هر دو طرف است. همه باید کمک کنند تا از این مرحله هم به خوبی عبور کنیم. خطبا و وعاظ و تحلیلگران و رسانه ها و بقیه نباید برای مذاکره پیش شرط تعیین کنند. نباید بیش از حد بر رفع تحریمها قبل از مذاکرات بغداد تکیه کرد. در دل این پیش شرطها ممکن است نوعی ضعف مستتر باشد.

تاريخ: یکشنبه 1391/02/24 نویسنده: مهر

بچه های مسجد کرناسیان دزفول در عملیات خیبر که بخشی از آن در منطقه زید انجام شد تقریبا با هم بودند. معمولا در این جمع، بدلیل نوع روابط و رفاقت دیرینه آنها ، بذله گوییها و مزاحها زیاد بود. گاهی وقتها هم سر بسر هم می گذاشتند. مثلا پوتین همدیگر را قایم می کردند تا طرف به برنامه های گردان نرسد و مجبور باشد به فرماندهی پاسخگو باشد. یا وقت خواب بر خلاف شبهای دیگر جوری می خوابیدند که جایی برای طرف نمانده باشد. سردمدار این جمع غلامرضا غلامدولی بود.

روزی آفتابه آبی را آماده کردند و مسعود فتحی آمد آن را برداشت و دستشویی رفت. بعد از دقایقی مسعود عصبانی و شاکی بیرون آمد و در حالی که مشتش را گره کرده بود غر زنان به سمت بچه ها آمد و گفت کدام ... توی این آفتابه آب جوش ریخته است؟ یکراست سراغ غلامرضا رفت. او هم در کنار دیگر بچه ها فقط می خندید.

 قبلا نیز نوشته بودم که مسعود در کربلای چهار رفت و بعد از سالها در میان گل و لای ساحل اروند او را یافتند و آوردند. وقتی که در قید حیات بود گاهی وقتها پیاده از مسیر قبرستان رودبند به شهید آباد می رفتیم و دقایقی بر سر قبری که روی آن از گل و آجر پوشانده شده بود می ماندیم و فاتحه ای می خواندیم. می گفت مزار مادر است که در نوجوانی او را تنها گذاشته است. بچه درد کشیده ای بود. خدا او و پدر و مادرش را غریق رحمت کناد.  

تاريخ: سه شنبه 1391/02/19 نویسنده: مهر
تمام حقوق این وبلاگ برای صاحب آن محفوظ است.

.: Weblog Themes By Blog Skin :.
قالب وبلاگ