X
تبلیغات
" دست نوشته ها "
  • اتوبوس گردان بلال بعد از حادثه

  ۱- ما این قصه را بارها در جنگ شنیده بودیم که در کربلا دشمن سر جوانی را برای مادرش می فرستد و مادر بر آن سر بوسه می زند و دوباره آن را به سمت دشمن پرتاب می کند یعنی ما آنچه را که در راه خدا داده ایم بازپس نمی گیریم. قصه ام وهب هرگز کهنه نمی شود چون حادثه عاشورا همیشه زنده است.

۲- من در اتفاقات بعد از حادثه اتوبوس تکرار این رفتار را دیدم. من این را بارها نوشته ام اما چون این قصه همیشه از طراوت برخوردار است از تکرار آن خسته نمی شوم. اتوبوس را که زدند یکی دو روز بعد به اتفاق دوست بسیار عزیزم جناب سرهنگ مویدی که - از زمان رژیم گذشته که هنوز خبری از انقلاب نبود انقلابی بود و محبت امام خمینی را در دل داشت - برای شناسایی برادرش عبدالعلی به معراج شهدای اهواز رفتیم. شناسايي بعضي بچه ها به سختي صورت گرفت. محمد اکبریان، محمود دوستانی، امير ناجي، عبدالحسين صحتي و حسن معتمد نيا  را بخوبی بخاطر دارم که توسط خانواده آنها شناسایی شدند. وقتی همه شهدای موجود در معراج شناسایی شدند در آخر كار نيم تنه اي از كمر به پايين مانده بود و دو خانواده مدعي بودند که آن متعلق به فرزند آنهاست. اول برادران عبدالحسين دينوي بودند.  دوم جناب سرهنگ عبدالحسين مؤيدي ( پورياقلي ) برادر عبدالعلي بود که هر دو نگران بودند. عبدالحسين دينوي از بي آلايش ترين بچه هاي بلال بود. او بچه ای پر شور و اما عبدالعلی بسیار آرام بود. شبی که پاتک روز ۲۷ بهمن را پشت سر گذاشتیم به سنگر بچه هایی که سالم مانده بودند سر زدم. عبدالعلی پوریاقلی و سلطانعلی طاهردناک در کنار هم نشسته بودند. من هم دقایقی با آنها نشستم و قصه پاتک را مرور کردیم...  ازعجايب اين بود كه هر دو شهيد یعنی هم دینوی و هم پوریاقلی از نظر فيزيكي خیلی شبيه به هم بودند و شناسايي آن نیم تنه خيلي سخت بود. هم برادران عبدالحسین دینوی اعتقاد داشتند که آن نیم تنه متعلق به برادرشان است و هم جناب سرهنگ مویدی به این معتقد بود که این بخشی از پیکر عبدالعلی است. من چیزی برای گفتن نداشتم.

۳- عاقبت جناب سرهنگ مويدي در انتخابي سخت از آن دو پا هم گذشت.قبل از اینکه تصمیم خود را اعلام کند به آرامی با هم گفتگو کردیم. گفت آن نیمه بدن را بنام عبدالحسین دینوی بخاک بسپارند. بعد هم به تکه های گوشتی که گوشه کانتینر افتاده بود اشاره ای کرد و گفت ما هم آنها را به نام عبدالعلی بخاک می سپاریم. به او گفتم اقا عبدالحسین اما مادرت این سختی را تحمل نمی کند. گفت چاره ای نیست. گفتم این تکه های گوشت آنقدر نیست که دیگران نفهمند چیزی از پیکر نمانده برای همین کار سختی است. گفت مشتی خشت و خاک را در کفن جا می دهیم. بعد از این صحبت ها، او تصمیم خود را اعلام کرد و خطاب به برادران دینوی گفت شما این نیم تنه را تشییع کنید. من هرگز نفهمیدم که در دل آقا عبدالحسین چه شوری است.

۴- روز تشییع پیکر عبدالعلی، مادرش آمد و گفت من می خواهم برای آخرین بار عبدالعلی را ببینم. به یکی از دوستان که از خانواده شهید بود گفتم به هر طریقی که می تواند مانع شود. اما نشد. مادر عبدالعلی گفت مگر نه اینکه می گویید عبدالعلی سر ندارد اما من می خواهم او را ببینم. وقتی مادر رفت و دید آرامتر از خود عبدالعلی برگشت گویی که سکینه و طمأنینه بر قلب او نازل شده است.

۵-  هر وقت که بر تار دلش زخمه می زد زخمهای دلش یکی یکی سرباز می کردند. قصه آن روزهایی را زمزمه می کرد که دست برادر کوچکش را می گرفت و بر ساحل دز قدم می زدند. گاهی در لابلای صخره ها قایم باشک بازی می کردند. مدتی طول می کشید تا برادر کوچکش را پیدا کند و تنها از صدای قاه قاه خنده اش او را می یافت. زیرک بود و چابک. چون غزال می دوید و همیشه راههای سخت را با میان بر طی می کرد و زودتر به منزل می رسید. در حالی که غروب غم انگیز خورشید را می نگریست تمام غصه های ناگفته گلویش را می فشرد. به یاد روزی افتاد که در میان جنازه ها بدنبال گمشده ای می گشت که باید از میان دو گزینه یکی را انتخاب می کرد. یا دو پا و یا هیچ. آنگاه گریه امانش را می برید و زخمه می زد و زمزمه می کرد که تمام عبدالعلی سهم نخلستان شد.

۶ - مدتها پیش که با جناب سرهنگ گفتگو می کردم حال مادرش را جویا شدم گفت متأسفانه مدتهاست که سخت بیمار است. پریشب نیز از برادرش حال مادر را پرسیدم گفت برایش دعا کنید. این مادر و امثال ایشان حق بزرگی بر گردن ما دارند.

تاريخ: جمعه 1390/11/28 نویسنده: مهر
انگار همين ديروز بود
 احمدم؛ انگار همين ديروز بود براي شناسايي عمليات فتح المبين راهي شدي و در همان لحظات اول پايت روي مين رفت و مدال جانبازي را بر گردنت نهادي.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه با ويلچير در جلوی فرماندهي لشكر وليعصر (عج) همديگر را ديديم و گفتم اين چهره، چهره زمینی نيست و تو قاه قاه ميخنديدي.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود سر بگو مگوها عطای لشكر را به لقاي آن بخشيدي و راهي قرارگاه كربلا شدي و تا آخر جنگ ماندگار شدي، وقتي راز رفتنت را كه يكبار برايم گفته بودي به رشته تحرير درآوردم، سريع با روان نويس سبزت روي آن صفحه خط كشيدي و گفتي بعضي حرفها را بايد همراهت به آخرت ببري، هر چه التماس كردم اين حرفها سند تاريخ اند؛ تو راحت و ساده گفتي اين نيز بگذرد.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود وقتي مهدي زين الدين براي منطقه شمال خوزستان به عنوان كار اطلاعاتي از طرف حسن باقری آمد، تو او را همراهي كردي و هرچه از دستت برآمد در اختيارش قراردادي و اصلاً حرفي از نقش خود بر زبان نياوردي، چقدر اين ايام زود گذشت و تو هر لحظه منطقه اي را با دار و دسته ات مثل سعيدفر، كميلي چه سريع شناسايي ميكردي و باز فردا روز از نو ؛ روزي از نو.

هنوز دعواي تو و حسن باقري كه ميگفت بايد سريع منطقه جديد را شناسايي كني و تو گفتي نميرویم چون ديگر ناي راه رفتن نداريم وبچه ها خسته هستند اصلا مگر بالاتر از سياهي هم رنگي هست و او گفت آري بالاتر از سياهي سرخي خون شهيدان است، را از یاد نبرده ام.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه در قرارگاه قدس همراه عزيز جعفري كار جديدي را شروع كرده بودي و وقتي در روز روشن به سنگر كمين عراقيها رفتي و دو عراقي را اسير كردي و آوردي، عزيز جعفري كلي عصباني شد ولي تو بي خيال همه به سنگرت رفتي و به هيچكس هم محل نگذاشتي!

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه وقتي قرار شد جهت عمليات والفجر 8 دشمن را فريب بدهيم تو كار اطلاعاتي را در هور شروع كردي و آن قدر قوي عمل كردي كه عراقيها باورشان نميشد عمليات در اروند باشد، آنها وقتي شب 21 بهمن 1364 به اولين خاكريزشان در آن سوي اروند حمله كرديم فهميدند چه رو دستي خورده اند، ولي كار از كار گذشته بود.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه در ملاقات فرماندهان با امام خميني (ره) در جماران،وقتی مسئولين حفاظت بیت آنقدر با پاي مصنوعي ات ور رفتند كه ملاقات تمام شد و تو ناراحت و عصباني به پاسداران نگاه ميكردي ولي آقاي انصاري ترا خدمت امام برد و امام از آن بالا چشم از تو بر نميداشت و تو وقتي خدمت امام رسيدي، چقدر محو امام شدي و صورت امام را بوسيدي و دست امام را از شدت محبت فشار دادي طوري كه آقاي صانعي گفت آرام پسرم آرام!

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه مقدمات شناسايي حلفائيه را برعهده گرفتي و تمام خواسته هاي آقا محسن را برآورده كردي و علي هاشمي در ادامه كارهاي تو و حميد رمضاني، قرارگاه نصرت را تشكيل داد و عامل پیروزی عمليات خيبر شد.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه ميگفتي قصه درگيري سپاه دزفول اصلاً بحث جبهه و شهر نبود، بحث طرفداري از شهيد بهشتي و آقاي خامنه اي و كسانيكه ضد آنها بودند، بود وربطی به دو تفکر ستاد نشینها وبچه های جبهه نداشت.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه جنگ تمام شد ولي و گفتي جنگ تمام نشده، تنها ميدان جنگ عوض شده است و من هنوز سرباز ميدان دفاع از انقلاب هستم، وقتي به لشكر وليعصر (عج) و جانشيني امين شريفي منصوب شدي چقدر زحمت در پنهان كشيدي تا كارها بر وفق مدار قانون قرار گيرد.

راستي ياد داري وقتي ليست افراد را براي اعطاي درجه خدمت حضرت آقا فرستادند چه اتفاقي افتاد؟ تو خم به ابرو نياوردي و گفتي مزد مرا خدا ميدهد، وقتي آقا با درجه سرتيپ تمامي موافقت كرد به تو بدهند خوشحال گفتي فلاني ديدي خدا حواسش جمع است.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه مدتي بعد وقتي فرمانده لشكر 25 كربلا شدي و بقچه زندگي ات را زير بغلت كردي و راهي ساري شدي و آنقدر كار كردي كه وقتي براي مراسم توديعت عزيز جعفري آمد باورش نميشد مردم مازندران تو را اين قدر دوست داشته باشند، از مازندران راهي تهران شدي ولي با آسماني شدن ناصرت در سفر زيارتي ثامن الحجج، ماندن تو در لشكر به سر رسيد و راهي بلوك سيماني اطلاعات نزسا شدي. آن روز وقتي خيلي ناراحت و نگران بودي گفتم احمد ديشب خواب ناصر را ديدم كه ميگفت بابايي بهترين كار مداراست و تو با خنده تلخي گفتي خوابت تعبير شد.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه در پاويون دولت در مهرآباد به استقبال تو همراه سردار كوثري، رشيد، فضيلت و ... آمديم و تو وقتي از بالاي پلكان هواپيما ما را ديدي اشكهايت روي گونه هايت سرازير شد و يكي از ميان جمع گفت احمد آقا خدا به حق علي اكبر حسين به تو صبر بدهد. آن روز درحاليكه دستم را گرفته بودي چقدر گريه كردي و مدام ميگفتي دكتر، ناصرم رفت به نظرت چه كنم؟

مدتي بعد در حاليكه وارد اتاق رئيس ستاد نيروي زميني شدم شنيدم تو در اتاق بغل به خواب رفتي و بيدار نميشوي، كنارت نشستم و قدري با تو شوخي كردن وقتي ديدم انگار در اين دنيا نيستي، سريع از طريق سردار حيات مقدم، سردار فروتن را صدا زدم و تو را به سرعت به بيمارستان قلب جماران بردم، دكتر وقتي تو را معاينه كرد بمن گفت مريض شما رفتني است، چقدر گريه كردم و هر چه دعا بلد بودم خواندم و خدا هم رحمش آمد و باز تو ماندني شدي.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه طي ماموريتي راهي مسكو شدي و وقتي آمدي گفتي كار من نيست، من براي كار ديگري زاييده شده ام! آن روزها چرخه روزگار با تو سر ياري نداشت و عده اي روزه سكوت گرفته بودند، جانشين ستاد كل نيروهاي مسلح در نامه اي در تعريف تو نوشت اين فرمانده لشكرها مثل احمد يك رستم هستند ولي كسي نشنيد.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه با اقا محسن در مورد تو صحبت كردم و او ميگفت احمد در جنگ خدمات زيادي كرده است، مدتي بين خانه و بيمارستان بقيةالله رفت و آمد ميكردي، يكبار يك هفته كنار تختت ماندگار شدم و هر كس ميآمد باورش نميشد تو زمينگير تخت شده اي. آقا محسن وقتي تو را ديد گفت اقاي سوداگر با خودت چكار كردي؟ تو خنديدي و گفتي فكر ميكنم بايد آماده رفتن بشوم، آن حرف تو را نشنيده گرفتم و بعد از رفتن آقا محسن كلي با تو دعوا كردم كه ديگر از اين حرفها نزن و گرنه به حاج خانم خواهم گفت! بعد از ناصر ديگر حال و روز خوشي نداشتي و مدام بهانه او را ميگرفتي، راستي احمد ياد داري يك شب ساعت 12 كنار مزار ناصر و برادر شهيدت محمود در بهشت علي دزفول چقدر از شهيدان ميگفتي و آرام آرام گريه ميكردی؟ آن شب هيچوقت يادم نميرود كه تو در ميان قبور شهداء چقدر از دلتنگيهايت گفتي و مدام ميگفتي اينها را تا زنده ام به احدي نگو؛ من الان هم به كسي نميگويم.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود هر وقت دلت از عالم و آدم ميگرفت بي سر و صدا به قم ميآمدي و تا ديري از شب حرف ميزدي و خسته نميشدي و هر از چند كلمه اي ميگفتي اين سهم من نبود، اگر مي شنيدي کسی از فرزندان جنگ در دورترين نقطه كشور دچار مشكلي شده زود شال و كلاه ميكردي و ميرفتي و تا مشكل را حل نميكردي بر نميگشتي، قصه فرامرزي كه يادت نرفته؟

احمدم؛ انگار همين ديروز بود بساط پژوهشگاه را پهن كردي و كاري كردي كه هزار بنياد و نهاد از انجام آن عاجز بودند، جنگ را به دل دانشگاه بردي، بچه هاي جنگ نديده را با جنگ آشنا كردي، هيچكس اندازه اين خدمت خالصانه تو را به خوبي درك نكرد، و تازه عدهاي هم سنگ اندازي ميكردند. هر بار كه به تهران مي آمدم ميگفتي امروز جلسه دارم و قرار است دروس تخصصي جنگ را هم وارد دروس دانشگاه كنم. مدتي بعد گروههاي پژوهشي را راه انداختي و شوراي راهبردي را كه متشكل از فرماندهان ارشد سپاه و ارتش بود را گرد هم آوردي، من هر جلسه كه كنارت مي نشستم ميديدم چگونه با اشتياق خاصي جلسه را شروع ميكردي و با مديريت هميشگي تلاش ميكردي حقايق جنگ تبديل به فرهنگ شوند، تحليلهاي سردار غلامپور، علايي، رودكي در مورد موضوعات جنگ چقدر تو را خوشحال ميكرد.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه وقتي براي آخرين بار به جلسه شوراي راهبردي آمدم در اتاق تو همراه سردار اسدي درباره موضوعي چقدر بحث كرديم و تو با يك تواضع به خصوصي گفتي قبول كنيد در قطار انقلاب من واگن آخري هستم و ميتوانم هر چه را نميخواهند در اين واگن نگه دارم تا به بيرون قطار پرتاب نشوند، هيچكدام از ما جوابی به اين حرف تو نداديم.

احمدم؛ انگار همين ديروز بود كه زنگ زدي و گفتي خوابي ديده ام برايم تفسيرش كن و من با خنده گفتم ....

آن روز ساعت 2 خبر داشتم سردار احمد سياف آسماني شده است فوراً برايت پيامك زدم و ارتحال احمد سياف را تسليت عرض نمودم و تو بلافاصله جواب دادي، دكتر ننويس ارتحال در اثر سكته قلبي بنويس احمد از غم زمانه دق كرد و رفت، چقدر پشت تلفن گريه كردي و گفتي اين حرفها و خاطراتي را كه ميگويم برايم تبديل به مقاله اي كن و من همه حرفهاي تو را كه همراه گريه گفتي جمع كردم و با عنوان «زمزمه هاي باراني» روانه سايتها كردم.

احمد عزيزم باور نميشد اين قدر زود به احمد سياف ملحق شوي، من حالا مانده بودم كه با تو چه كارهايي را انجام بدهم، احمد يادت هست دو روز قبل زنگ زدي و گفتي جان تو و جان سيد احمد و هر كاري ميتواني براي رفع مظلوميت او انجام بده و من طبق معمول گفتم احمد از تو به يك اشاره از من به سر دويدن، هم ناراحت بودي و هم مصمم و ميگفتي يادم باشه از لندن حرفهايي را بزنم تا فراموشي، ما را دربدر نكند.

راضي نميشدي به كسي كم لطفي شود مخصوصاً به بچه های جنگ.

اين اولين دفاع تو نبود ولي آخرين دفاع تو بود چون راهي ديار يار شدي.

امروز تازه به اصفهان رسيده بودم كه سعيد كشكولي زنگ زد و گفت احمد هم آسماني شد. تا اين حرف را شنيدم در ميان عده اي كه به حرفهاي من و سعيد گوش مي دادند شروع به گريه كردم و مثل مادر فرزند مرده برايت اشك ريختم. بلافاصله از اصفهان تا تهران را همراه حسين يكسره آمدم و در راه دعا كردم خبر شوخي باشد و تو درب منزل مثل هميشه به استقبالم بيايي.
افسوس درب منزل آقاي كياني، كلولي، غلامپور، الهام به استقبالم آمدند و خبر رفتن تو را دادند و من در حاليكه عصايم را محكم گرفته بودم تا به زمين نيفتم خيره خيره به ياد شبهايي افتادم كه درب اين منزل همين جا با هم مي ايستاديم و چقدر حرف ميزديم.

هروقت چند روزي كه همديگر را نميديديم تو زود با تلفن و يا حضوري جبران ميكردي.
ديروز تو رفتي و ديروز من ديروز ديگري بود.
راستي احمد تو كي برميگردي؟
 
محمدمهدي بهداروند
تاريخ: سه شنبه 1390/11/25 نویسنده: مهر

بسمه تعالی

و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام (۲۷ الرحمن)

خبر پتک سنگین بر آینه بود.
حاج احمد سوداگر، سردار دردمند و غیور جبهه ها پر کشید.
مردی که دوازده بار تا شهادت رفت و با تنی که ستاره باران زخم ها بود بارها از جبهه بازگشت و دیگر بار عاشقانه تر و شورانگیزتر، جان مجروح خویش را به صحنه کشاند.
مردی که پیش از خویش پایش را به بهشت فرستاده بود.
مردی که خاکریزهای جنوب و کوهساران غرب بوسه بر قدم های نستوه و بشکوهش زده بودند.
آسمانی مردی که "سودا" با خدا کرده بود و دیرگاهی بود ضربان قلبش را با آهنگ ملکوت هماهنگ کرده بود. اِن الله اشتری من المومنین…
سوداگر با خود سودا کرده بود حتی در داغ نوجوانش جز شکیب و شکر، آشنای لحظه هایش نبود. سرداری که خلاقیت و نواندیشی، ابداع و ابتکار، خطر پذیری و شجاعت در تصمیم های بزرگ و منش و کنش بزرگ، شیوه و رسم زندگیش بود.
مردی که می گفت به یاد ندارم یکبار در جبهه از مرگ ترسیده باشم.
مردی که خستگی در ورود به زندگی اش زانو زده بود. سرداری که جز امید و تلاش صادقانه و عاشقانه شناسنامه ای نداشت.
هشت سال جنگ، نفس نفس از سنگرهای جنوب و از عملیات فتح المبین و بیت المقدس تا همه ی والفجرها و کربلاها نام حاج احمد نسیمی بود که بر لبها می وزید و قامت استواری بود که نگاه ها را آذین می بست.
حاج احمد خیلی پیش از این رفته بود. خیلی پیش از این آن سوی خاک سلوک می کرد. خیلی پیش از این در چشم هایش شکوه شهادت می دیدی و خیلی پیش از این احساس می کردی که لب به لبیک محبوب گشوده است.
حاج احمد، خون عاشورا در آوندهایش می دوید. گرمای کربلا در تار و پودش و شعله ی عشق حسین در نفس هایش بود. همین بود که پروایش نبود تا قدم در دشوارترین کارها بگذارد. پژوهشگاه دفاع مقدس گوشه ای از اهتمام او بود. و کاروانهای زیارتی جبهه ها یکی از طرح های خلاقانه و ارزشمندش.
حاج احمد را لشکر ولیعصر (عج) می شناخت. لشکر ۲۵ کربلا که مدت ها هدایت و فرماندهی اش را به عهده داشت درک کرده بود و لشکر محمد رسول الله سجایا و سیرت و سلوک عارفانه و مجدانه اش را چشیده بود.
حاج احمد از شهیدانی است که اندک اندک شهید شد و به دوستان شهید و آسمانی اش پیوست.

پرواز این جانباز سالک و عاشق و عارف و آگاه بر همه آنان که رهپو و آشنا و وارث جبهه های اخلاص و ایثار و پاکبازی اند تسلیت باد.
یادش و راهش جاودانه و روح مطمئن او همسایه شهدای صدر اسلام و عاشورا و جبهه های ایمان و عرفان باد.

محمدرضا سنگری
۹۰/۱۱/۲۱

منبع: http://roozedahom.com/14549.php
 

تاريخ: شنبه 1390/11/22 نویسنده: مهر

خدایا نوشتن چقدر سخت شده است. گویی که قلم را نای نوشتن نیست. امروز من بودم و بغضی گلوگیر و چشمانی که زل زده به دیوار و اتاق کوچکی که در آن قدم می زدم. آهی کشیدم و پرنده خیالم به آن روزها پر کشید و همه چهره ها را یکی یکی به یاد آوردم. میدان مین والفجر مقدماتی را دیدم با پیکرهای غرق بخونی که پا نداشتند و هشت سال بعد از آن روز را که سراغ حاج احمد رفتیم و برای آوردن همان بچه ها هماهنگ کردیم. دفاع متحرک عراق را در روزهای بعد از قبول قطعنامه و پاکسازی سنگر به سنگر شلمچه را بیاد آوردم که حاج احمد با عصا در ماشین نشسته بود و به ما سنگرها را نشان می داد و فریاد می زد هیچ سنگری از قلم نیفتد. آن روز را بخاطر آوردم که سر غلامرضا حطم را در بغل گرفتم و بر لبان خشکش پارچه ای خیس کشیدم تا از عطش ناشی از زخم گلوله بر پهلویش کم شود. امیر پریان را به یاد آوردم که برای نجات محاصره شدگان ریشن تا قله دویدیم و وقتی همدیگر را نگاه کردیم هر دو از خستگی و تشنگی بی رمق شده بودیم. همه را بیاد آوردم و فقط آه کشیدم و بغض هنوز همراهی ام می کرد و قطرات اشکی که آرام ارام می آمد.

خدایا دیروز ما بودیم و زخمهای دوستانمان که التیام نیافت و رفتند و ما بر شانه های زخمی و خسته خویش آنها را تا خاک همراهی کردیم. امروز زمانی که حاج علی بی باک خبر را داد سراغ قرصهای فشار خونم رفتم. دوست داشتم گریه کنم اما می دانستم که گریستن هم چاره ساز نیست. برای اینکه قبلا نیز نبود و هرچه زمان گذشت داغ آن سینه سرخان مهاجر برایمان تازه تر شد.

من با سردار سوداگر ارتباط چندانی نداشتم. اما همین یکماه پیش بود که تلفنی با او گفتگو کردم. سلام که کردم حاج احمد فرصت نکرد پاسخ سلامم را بدهد و به سرفه افتاد. آنقدر سرفه کرد تا همکارش گوشی را گرفت و گفت حال حاج احمد مساعد نیست. دقایقی بعد دوباره تماس گرفتم و قبل از هر چیز عذرخواهی کرد و گفتم اگر حالتان مساعد نیست فرصت دیگر مزاحم می شوم. حرف اضافه نزدیم و رفتیم سر اصل مطلب و آن مربوط به نشستی با حضور تئوریسین ها و سیاستمداران و نظامیان آمریکا در مورد جنگ عراق با ایران بود. به حاج احمد گفتم این تازه ترین گزارش در مورد جنگ است. توضیح مختصری در مورد سطح شرکت کنندگان در این نشست و زمان و مکان آن دادم و بقیه حرفها ماند برای ارسال از طریق ایمیل و گفتگو و منتظر سفر حاج علی بی باک به تهران بودم که به اتفاق برویم اما دیر شد. دو هفته پیش وقتی دلنوشته اش را برای مرحوم سیاف خواندم به حاج علی بی باک گفتم حاج احمد را دریاب.

امروز فرزند شهیدی از بانه تماس گرفت که بنحوی با حاج احمد آشنا شده بود. آخر سخن گفت انشالله تهران آمدم می خواهم سردار سوداگر را هم ملاقات کنم و وقتی گفتم دیدار به قیامت مکثی کرد و گفت گیج شدم و خداحافظی کرد.

خدایا صبرمان بده تا پاسبان راهشان باشیم.

تاريخ: جمعه 1390/11/21 نویسنده: مهر

۱- برای آمادگی والفجر هشت مدتی را در پلاژ کناره دز به تمرین غواصی پرداختیم. صبح هر کس زودتر می آمد و توی صف قرار می گرفت لباسهای اندازه تنش را برمی داشت و هرکس آخر صف بود هرچه مانده بود باید می پوشید که معمولا لباسهای گشاد نصیب آخریها می شد و نتیجه اش این بود که این تعداد وقتی وارد آب می شدند دمای بدنشان با آب داخل لباس یکسان نمی شد و تا آخر تمرین از سرما می لرزیدند. من از ترس لباسهای گشاد که اغلب اوقات نصیبم می شد آن روز صبح زود رفتم و در صف اول قرار گرفتم. ما صف اولیها خیلی هم خوشحال بودیم که الان بهترین لباسها را می پوشیم و به نفرات آخر صف به مزاح دلداری می دادیم. وقتی که گروهان غواص به دم چادر لباسها رسیدند ناگهان محمود دوستانی که فرماندهی جمع را بر عهده داشت گفت گروهان عقب گرد. هم جای ما با صف آخر عوض شد و هم تیکه پرانیها به خودمان برگشت. شدیم مثل روزهای قبل.

۲- جمع محدودی بودیم که مدتی را به کناره بهمنشیر رفتیم. از جمله حسن معتمدی ، نبی هکوکی، نبی پور هدایت، سید صالح موسوی، مسعود شاحیدر، جمال قانع، مهدی نوادر، محمدرضا شیخی و سید ابراهیم غفاری و بعد هم محمود دوستانی برای کوتاه مدت به جمع ما اضافه شد و گاهی وقتها هم خضریان و سید جمشید صفویان می آمدند و می رفتند. شب عملیات اول از همه نبی پور هدایت و نبی هکوکی رفتند. نبی هکوکی می گفت اول انبیا به خط می زنند.

در بهنمشیر روزها و شبهای بسیار سختی داشتیم. سرما بود و باد و باران. شبها برای تمرین و ورود به آب دو گروه می شدیم. گروه اول تا نیمه شب و گروه دوم هم تا نزدیک سحر کار می کردیم. اما گروه دوم باید لباسهای خیس و سرد گروه اول را می پوشید. تعویض لباسها در گل و لای ساحل بهمنشیر در آن سرمای سوزان واقعا سخت بود. سید ابراهیم غفاری بعد از چند روز انگشت شست پایش بخاطر خار نخل عفونت کرد بگونه ای که دیگر قادر به ادامه کار نبود. یکی دو روز بعد در راهپیمایی در نخلستان سر من نیز دچار همین مشکل شد و خار به سرم رفت اما خدا را شکر زود بهبود یافت. اینها را نوشتم تا به این نکته هم اشاره کنم که هم حسن معتمدی کارش را بلد بود که جزییات را به خضریان می رساند و هم خضریان کارش را بلد بود که در اولین دیدار هم وضعیت سید ابراهیم غفاری را جویا شد و هم مرا که دید اولین سئوالش این بود که زخم سرت چگونه است؟

۳- در اروند رود شبی نوبت ما شد تا به سمت خط عراق برویم. با محمود مرید و نبی پور هدایت و سید صالح موسوی رفتیم. بچه ها معمولا در گروههای چهار یا پنج نفره می رفتند. من وارد آب شدم و حدود سی متر به سمت ساحل عراق رفتم تا مسیر آب را تشخیص دهم. آب داشت جزر می شد. به محمود مرید گفتم زمان مناسبی است. وقتی محمود و بقیه وارد آب شدند با تعجب دیدیم که مسیر آب تغییر کرد و محمود با عصبانیت گفت چرا اینجوری شد؟ از آب بیرون آمدیم و به سمت دهانه اروند حدود یکصد متر پایین تر آمدیم و از آنجا خود را به آب انداختیم. وقتی وارد آب شدیم هوا مه شد بگونه ای که هیچ چیز پیدا نبود. به همین دلیل دستان همدیگر را گرفته بودیم تا یکدیگر را گم نکنیم. حدود چهل دقیقه فین زدیم. اما احساس کردیم قرار نیست به خورشیدیهای خط دشمن برسیم. به محمود گفتم یک لحظه دست مرا رها کند. وقتی دستم را رها کرد دیدم فقط دور آنها می چرخم. چند دقیقه بعد ناگهان به ساحل رسیدیم اما نه خبری از سیم خاردار بود و نه خورشیدیها. محمود گفت این جا که ساحل خودمان است. یعنی تمام آن دقایق را ما بیخود شنا کرده بودیم. دیگر فرصت نبود که برویم و برگردیم چون تقریبا وقت گروه بعدی بود که بیایند و لباسها را از ما تحویل بگیرند و در معبر خودشان کار کنند.

۴ - " به اموال مردم دست نزنید. به درختان آسیب نرسانید. خانه های مردم را تخریب نکنید. با اسرا مهربان باشید و ..." اینها سخنان حاج محمد عیدی مراد برای بچه های اطلاعات و عملیات و تخریب لشکر حضرت ولی عصر( عج) قبل از عملیات بود. رضا می گفت برای لحظاتی توصیه های پیامبر اکرم ( ص ) در فتح مکه برایم تداعی شد. وقتی وارد فاو شدیم کار ترابری و تدارکات و حمل غذا و مهمات بخاطر جزر آب به مشکل خورده بود و یگانهای مهندسی مجبور شده بودند خانه ها را خراب کنند تا کار پشتیبانی انجام شود. رضا می گوید به سید مصطفی حبیب پور گفتم اینها چرا خانه ها را تخریب می کنند. سید مصطفی گفت برای آوردن مهمات و غذا چاره ای جز این کار نیست. بعد هم سید مصطفی گریزی زد به خرمشهر و گفت نامردها در خرمشهر هرچه دلشان خواست کردند.

تاريخ: چهارشنبه 1390/11/19 نویسنده: مهر

1144285 - 800x600px

هفته پیش که دزفول بودم با بهزاد فروغیان سراغ هادی نادی سراجی رفتیم. همان هادی خوش گفتار و شوخ طبع. از سید مصطفی حبیب پور و سید جمشید صفویان و سید هبت الله فرج االهی گفت. گفت یکی دو شب قبل از عملیات کربلای ۴ این سه نفر را کنار هم دیدم. پرسیدم چه شده که شما با همدیگر هستید. سید جمشید در پاسخ به هادی می گوید امشب خط دست سیاه پوشان است. هادی که همیشه جوابی در آستین دارد به سه نفرشان می گوید بله اما به شرطی که کسی از محله قلعه اینجا نباشد. این بحث که خط دست چه کسی و چه محله ای است از زمان پدافندیهای گردان بخصوص در فاو باب شد. نبی هکوکی حافظ منافع محله سیاهپوشان بود و هادی و رضا پورحجت هم مدافعان محله قلعه و من و منصور ظفری هم نماینده کرناسیان بودیم. از صحرا بدر هم تا دلتان بخواهد نماینده داشت. در فاو برای زدن سنگر تیربار عراقیها بعضی شبها تا صبح نمی خوابیدم و چند بار آرپی جی می زدم. صبح  یکی از روزها بهمن درولی که با مرتضی سعیدی مشغول صحبت بود وقتی مرا دید گفت شبها سمت سنگر شما چه خبره؟ گفتم شبهایی که خط دست ماست عراقیها نباید بخوابند. این آخرین دیدار من با بهمن و مرتضی بود و چند ساعت بعد آن اتغاق تلخ را شاهد بودم.

به سخنان هادی برگردیم. هادی گفت بعد از سخنان سید جمشید سراغ خضریان رفتم و گفتم خبری شده؟ خضریان گفت که فردا شب به خط می زنیم. هادی که برای شرکت در عملیات و گروه خط شکنان سرش بی کلاه مانده بود شاکی می شود که اگر من هم با موج اول بودم که می مانم و گرنه همین الان به دزفول برمی گردم. وقتی هادی این را گفت من یاد عملیات بدر و والفجر هشت افتادم که همین حکایات را با خضریان و سید جمشید داشت. هادی می گفت من باید جزو نفرات اول گردان باشم. هادی گفت وقتی خضریان سماجتم را دید قبول کرد که من هم با بچه های غواص باشم. بعد هم به نحوه شهادت بچه های کربلای ۴ اشاره کرد که خیلی غم انگیز بود. بهزاد فروغیان هم کمکش می کرد که جزییات را بخاطر بیاورد. هادی هم در کربلای چهار یک پایش را از دست داد.

تاريخ: یکشنبه 1390/11/16 نویسنده: مهر

این مطلب را قبلا نوشته بودم اما به بهانه این روزها دوباره می نویسم.

کلود آنژلی سردبیر هفته نامه جنجالی کانارد آنشنه چاپ پاریس است. تصور می کنم الان بالای هفتاد سال سن دارد. اما این دلیل نمی شود که هر هفته یا هر دو هفته یکبار سارکوزی را یکجورایی از جنس خود سارکوزی مورد خطاب قرار ندهد. روزی به بهانه ای همدیگر را ملاقات و گفتگو کردیم. بعد از حرفهایی که باید می زدیم رفتیم سراغ دو کلمه حرف حساب. از نوفل لوشاتو گفتیم و از آن مدتی که امام در آنجا اقامت داشت. نکته قشنگی گفت که این پست را فقط به خاطر این جمله تکرار کردم. گفت زمانی که امام خمینی در فرانسه بود من بارها به محل اقامت ایشان رفتم. جالب این است که هرگاه می خواستم نوفل لوشاتو بروم سوار تاکسی که می شدم و مقصد را می گفتم راننده ها از من کرایه دریافت نمی کردند.

این عزت امام در کنار اقتدار ایشان هم حکایتی است. سالروز ورود امام خمینی به میهن اسلامیمان و ایام مبارک دهه فجر انقلاب اسلامی مبارک باد.

تاريخ: چهارشنبه 1390/11/12 نویسنده: مهر

          پوستر فیلم برای او-طراح پوستر:سید مرتضی سبزقبا-حسین علیزاده

http://www.smsfilm.blogfa.com/

دیروز سید حبیب پور رنگ زد و گفت عصر مراسم اختتامیه ی جشنواره فيلم ايران 1404 است. می دانستم که سید مرتضی سبرقبا هم شرکت کرده ولی متاسفانه امکان رفتنم نبود. اما غروب پیگیر شدم که سید خبر خوبی داد و گفت فیلم سید مرتضی اول شد. صرفنظر از بچه محل بودن بعنوان یک همشهری به سید مرتضی و همکارانش تبریک می گویم و برایش در ادامه این راه موفقیت آرزو می کنم. این افتخار را نیز به جامعه فهیم و نجیب هنرمندان دزفول تبریک می گویم.

تاريخ: سه شنبه 1390/11/11 نویسنده: مهر

عکس‌هایی تکان دهنده از جنگ ویتنام!

تاريخ مغرب زمین هم آمريكا و هم اروپا نشان مي دهد كه ژست امروزه آنها در بحث حقوق بشر گذشته خشونت باري داشته است. توجه جدي به اين مقوله در غرب مرهون اتفاقات تاريخي بسياري است. اگر تجربياتي چون جنگ جهاني دوم ، ظهور فاشيسم و نازيسم نبود در غرب نيز هنجارهاي حقوق بشري بعنوان ارزشهاي پايه براي تعامل اجتماعي و بين المللي پذيرفته نمي شد. اينكه همين كشورها به نفع يك نهاد قضايي فراملي چون دادگاه اروپايي حقوق بشر تن مي دهند نشان از پذيرش نظري آن ندارد بلكه در واقع بسياري از ضرورتهاي تاريخي و سياسي عامل تن دادن به چنين شرايطي شده است. حتي ظهور دولتهاي ملي كه يك اختراع اروپايي است از طريق زور و خشونت جامه عمل پوشيد.

 چامسكي از تحليلگران و منتقدان سياستهاي غرب  در اين باره مي گويد: « دليلي كه در سال 1945 جنگ جهاني دوم به پايان رسيد هيچ ربطي به دموكراسي و اينكه ديگر با يكديگر جنگ نكنند نداشت. دليلش اين بود كه فهميدند اگر بار ديگر دست به اين بازي بزنند فاتحه جهان خوانده خواهد شد.» چامسكي از تاريخ خشونت بار غرب و ستمهايي كه آمريكا بر ملل محروم جهان از جمله هاوايي ، نيكاراگوئه، كاستاريكا، هندوراس، افريقاي جنوبي، هائيتي ، گواتمالا، فيليپين و در نهايت افغانستان و عراق روا داشته به تلخي ياد مي كند و مي گويد: « در طول دويست سال گذشته ما كه ايالات متحده باشيم مردم بومي بسياري را از سرزمينهايشان بيرون رانديم يا نابودشان كرديم.  ميليونها انسان را با فتح نيمي از مكزيك به نابودي كشانديم و سرزمينهايشان را غارت كرديم. تا آمريكاي مركزي و كارائيب و حتي آنسوتر تاختيم. هاوايي و فيليپين را فتح كرديم و صدها هزار فيليپيني را در آن مرحله كشتيم. پس از جنگ جهاني دوم توسعه طلبي ما در جهان چنان ابعادي پيدا كرد كه فراتر از توضيح من است اما ماجرا از اين قرار بود كه ما بايد ديگران را در جايي ديگر مي كشتيم. »

چامسكي در مورد اروپا نيز مي گويد: « در مورد اروپا داستان بسيار ريشه دار تر است. اروپا صدها سال مردم سراسر جهان را قتل عام كرده است آنها با قتل عام،  جهان را فتح كردند نه با شيريني دادن به بچه ها.  اين اروپاييها بودندكه ديگران را قتل عام مي كردند. كنگو به بلژيك حمله نكرد. هندوستان به انگلستان حمله نكرد و اين الجزاير نبود كه به فرانسه حمله كرد. » چارلز تيلي از جامعه شناسان و مورخان آمريكايي و يكي از محققين تاريخ انقلابها در اروپا در كتابي با عنوان فشار، سرمايه وكشورهاي اروپايي در مورد گذشته اروپا مي نويسد:« خشونت صدها سال سياست راهنماي اروپا بوده. علتش هم اين است كه اين روش مؤثر بوده است.» اما چامسكي از حمله آمريكا به نيكاراگوئه بعنوان شاهدي ياد مي كند كه آمريكا در برابر هيچ مرجع بين المللي تسليم نشد و دهها هزار كشته، كشوري ويران، پل هاي در هم شكسته، مزارع سوخته  و نيروگاههاي برق تخريب شده سوغات اين تجاوز بود. مايكل كينسكي كه چامسكي از وي بعنوان نمايندگي چپ ياد مي كند در  مقاله اي با ذكر معادله اي عجيب نوشته « مقدار خوني كه ريخته مي شود و خساراتي كه به بار مي آيد بايد نسبت به احتمال ايجاد دموكراسي در پايان آن سنجيده شود.» چامسكي در گفتگو با روزنامه آلماني دويچه سايتونگ در مورد مهاجران جامعه آمريكا مي گويد؛ « آيا شما تا به حال سري به شهركهاي فقيرنشين بوستون زده ايد و تحقيق كرده ايد كه روياي آمريكايي و ديگ در هم جوش اين جامعه در مورد سياهان و اسپانيولي تبارها چگونه عمل مي كند؟» 

هابر ماس فيلسوف آلماني طي گفتگويي با ماهنامه لوموند ديپلماتيك مي گويد: « غرب بايد در تعامل با ديگر تمدنها حساسيت بيشتري به خرج بدهد و خود را بيشتر انتقاد پذير نشان دهد و اين ميسر نيست مگر اينكه بين تمدنهاي مختلف زباني مشترك بوجود آيد » وي مي افزايد: « در جوامع ما اكنون جو بي عدالتي، تحقير، تبعيض، فقير سازي و به حاشيه راندن افراد فقير حاكم شده است. اين در حالي است كه امروز خشونت، فعاليت راهبردي، تقلب و سود طلبي مشخصه بارز روابط اجتماعي همه ما  شده است.»

بنابراين تاريخ غرب در رعايت حقوق بشر گذشته خشني داشته است. در كشوري مانند فرانسه از سال 1789 كه انقلاب فرانسه پيروز شد تا 29 ژوئيه 1881،  تقريبا 92 سال طول كشيد تا آزادي مطبوعات در اين كشور تحقق يافت. البته نبايد از پيشرفتهاي اروپا و آمريكا در زمينه رعايت حقوق بشر و مفيد بودن نهادهاي قضايي فراملي در اروپا چشم پوشيد اما مهم اين است كه غرب در بازي « فشار عليه ديگر كشورها »  براي رسيدن به چنين شرايطي، گذشته خويش را بهمراه نياورده است. اما از سوي ديگر از ذكر مصاديق رفتار خشونت بار غرب ظرف يكي دو سال گذشته نيز نبايد غافل شد. افغانستان و عراق دو نمونه بارز اين ادعايند. گوانتانامو، دروغ بزرگ‌ آمريكا در رعايت حقوق بشر است كه نيازي به بازگويي آن نيست. اما در اروپا آنچه كه هابر ماس از آن به عنوان « گسست ارتباطي ميان جوامع» ياد مي كند و باعث افزايش روز افزون موج خشونت و ترور مي شود معلول افزايش فزاينده اختلال در روابط اجتماعي و جو بي اعتمادي است. فرانسه بارزترين مصداق اين مفهوم است.

آنتوني گيدنز جامعه شناس مشهور انگليسي بر اين اعتقاد است كه كنترل، بزرگترين نقض حقوق بشر است. دولتهاي اروپايي با بهره گيري از تكنولوژي و فن آوريهاي الكترونيكي، توانسته اند يك نظام كنترلي قوي را حاكم نموده و بدون كنترل فيزيكي شهروندان، به نوعي خشونت پنهان متوسل مي شوند. به همين دليل اروپا به يك زندان بزرگ تبديل شده است. دولتها با حفظ امنيت در واقع از موقعيت سرمايه داران محافظت مي كنند. در نتيجه عدم توزيع عادلانه ارزشها و ثروت باعث ايجاد بحرانهايي از جمله بحران مشروعيت و مشاركت مي شود.

تاريخ: پنجشنبه 1390/11/06 نویسنده: مهر
تمام حقوق این وبلاگ برای صاحب آن محفوظ است.

.: Weblog Themes By Blog Skin :.
قالب وبلاگ